یا حسین (ع)

 

ای داغ جوون و پیر دیده ، دریای غم از کویردیده
با این همه غم چیکار کردی؟ ، که عالم و بی قرار کردی
دل داده به دین و سر سپرده ، ای آبرو از یزید برده
با خنجره و نیزه خو گرفتی ، با خون خودت وضو گرفتی
چشم تموم دنیا گریون بشه
وای اگه شام غریبون بشه
چشم تموم دنیا گریون بشه
وای اگه شام غریبون بشه
کوفه پر از آدم رو سیاهه ، کوفه پر از رفیق نیمه راهه
دست های عباسو نشون گرفتند
تو کربلا غدیر خون گرفتند
اومدنو دشتو بهم بپاشند ، تو صورت بچه ها غم بپاشند
چشم تموم دنیا گریون بشه
وای اگه شام غریبون بشه
چشم تموم دنیا گریون بشه

ماه منور

کیست آن ماه منور که چنین می‌گذرد
تشنه جان می‌دهد و ماء معین می‌گذرد
سرو اگر نیز تحول کند از جای به جای
نتوان گفت که زیباتر از این می‌گذرد
حور عین می‌گذرد در نظر سوختگان
یا مه چارده یا لعبت چین می‌گذرد
کام از او کس نگرفتست مگر باد بهار
که بر آن زلف و بناگوش و جبین می‌گذرد
مردم زیر زمین رفتن او پندارند
کآفتابست که بر اوج برین می‌گذرد
پای گو بر سر عاشق نه و بر دیده دوست
حیف باشد که چنین کس به زمین می‌گذرد
هر که در شهر دلی دارد و دینی دارد
گو حذر کن که هلاک دل و دین می‌گذرد
از خیال آمدن و رفتنش اندر دل و چشم
با گمان افتم و گر خود به یقین می‌گذرد
گر کند روی به ما یا نکند حکم او راست
پادشاهیست که بر ملک یمین می‌گذرد
سعدیا گوشه نشینی کن و شاهدبازی
شاهد آنست که بر گوشه نشین می‌گذرد

مکالمه شاعرانه

 
کدام صیغه؟ نه جمعم، نه مفردم ،بانو
خودت بگو چه کنم؟ من مرددم، بانو
 
خودت بگو چه کنم؟ من به جبر مطلق تو
_بدون آنکه بخواهم _مقیدم، بانو
 
برای یافتنت، هفت شهر را گشتم
به حکم قرعه به سویت نیامدم،بانو
 
به دست شعله ای از گم شدن نجاتم ده
چراغ گمشده در راه مقصدم، بانو
 
دلیل خلقت من انعکاس خصلت توست
برای دم زدن از خوبی ات بدم، بانو
 
نگیر خرده اگر خلوت تو را دیدم
تو ملتفت نشدی؟ من که در زدم بانو
.
 
#غلامرضا_طریقی
.
_______
در جواب:
 
دگر نگو که نه جمعي، نه مفردي، آقا
تو در نهايت يك بي نهايتي، آقا
 
تو اختياردار تاروپود روح مني
اگرچه طعنه زدي كه مقيدي، آقا
 
تو هفت شهر نگشتي براي يافتنم
به حكم مرحمتت سويم آمدي، آقا
 
منم كه گمشده ام در حریم چشمانت
چراغدار رسيدن به مقصدي، آقا
 
دليل خلقت تو انعكاس خوبي هاست
تويي كه پرتويي از نور ايزدي، آقا
 
تو صاحب همه ي خلوت دلم هستي
براي آمدنت در چرا زدي؟ آقا
.
 
#مریم_الله_وردي

حقیقت تلخ

سلام خوب هستید رفقا؟

البته اگه کسی مونده باشه

امروز بعد مدتها اومدم وبلاگم رو یه سری بزنم یه خونه تکونی ای بکنم یه سری به لینک دونی وبلاگ زدم دیدم تمام وبلاگ ها بجز شازده کوچولو و چکاوک(علیرضا) همه یا وبلاگ هاشون متروکه شده و دست هایش مال چند سال پیشه یا هم کمالات حذف شدند.میخواستم لینک همه رو بردارم گفتم اول  پست رو بدم شما ببینید بعد خونه تکونی میکنم

البته خودممر این

جز دسته هستم و قبول دارم نسبت به وبلاگ کم لطفی کردم

ان شاالله که بتونم بیشتر بیام

یاعلی یاعلی

گلوگاه

به قدمت عشق سوگند

در گلوگاهِ من
درخت سیبی هست
که از آن
مردی را
بر دار کرده‌اند .

اگر دهان می‌گشایم و روی می‌گردانی
بگردان
اما به قِدمَتِ عشق سوگند
که تباهیِ من از مِی و افیون نیست .

اوست که در گلوگاهم آویخته است و
می‌پوسد
آرام آرام ...

لئوناردو آلیشان

ترجمه احمد شاملو

21گرم

می گن وقتی انسان می میره ، دقیقا 21 گرم از وزنش کم میشه ،
21 گرم وزن چیه ؟ 21 گرم اصلا چقدر وزن داره ؟
21 گرم وزن چند سکه 5 سنتی می شه ؟
21 گرم وزن یک مرغ مگس خوار ... 21 گرم ، وزن یک شکلات.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
فیلم 21 گرم رو ببینید
پی نوشت : واژه ۲۱ گرم دقیقاً به مفهوم مرگ اشاره دارد زیرا طبق تحقیقات یک دانشمند اروپایی
در قرن ۱۸ انسان وقتی می‌میرد ۲۱ گرم از وزنش کاسته می‌شود. فیلم به معنی و مفهوم این وزن اندک
می‌پردازد. (نام فیلم ۲۱ گرم و همچنین جملات پایانی پل ناشی از تحقیقات یک پزشک آمریکایی
(تقریباً در سال ۱۹۱۰) می‌باشد. این پزشک وزن بیماری که در آستانهٔ مرگ قرار داشت را بوسیلهٔ ترازویی دقیقی
اندازه گیری کرد و بلافاصله بعد از مرگ وی نیز وزن او را اندازه گرفت و متوجه شد بعد از مرگ دقیقاً ۲۱ گرم از وزن بیمار
کم شده‌است. که از آن این موضوع به یک باور جمعی تبدیل شده بود که این ۲۱ گرم وزن روح انسان می‌باشد
که پس از مرگ از جسم رها می‌شود.

مثل مار پله ست زمونه...

زندگی تو کشورای پیش رفته مثل بازی منج میمونه .. همه چیز رو حساب کتابه و رو عقل تصمیم میگیری... بییازی هم دلت نمیسوزه چون تصمیم خودت بوده ...

اما ...
اما زندگی تو ایران مثل مار و پله میمونه... یه شبه از بالای صفحه میای پایین یا هم شانست میزنه و سوار یه نردبون میشی میری رو خونه 99...
تو این بازی اگه ببازی بد میسوزی ... 
اما نمیدونم چرا تا حالا هرچی به پستما خورده مار بوده ... از پله خبری نیست ...

تو نزدیکی...

سلام 

آخرین ساعات سال 92 رو میگذرونیم ، سالی که در حالی شروع شد که من سرباز بودم ، بعد خدمتم تموم شد ... مدتهابیکار بودم و هستم ، جویای کار بودم ، به کا رهای زیادی دست زدم ... سالی که خندش کمتر از گریه هاش بود و شادیش کمتر از غم... 

ان شالله سال جدید برای من و شما و همه دوستان سال خوب و پرباری باشه 

اینآهنگ رو هم گوشکنید که فوق العادست ...

مخصوصا اونایی که منتظرکسی هستنکه برگرده ... کسی که همه ما منتظرشیم و میاد بهار انسانها رو باخودش میاره .. 

اللهم عجل لولیک الفرج

یاعلی یاعلی


تو نزدیکی که ماهی ها به سمت خونه برگشتن

به عشقت راه دریا رو بازم وارونه برگشتن

تو این دنیا یه آدم هست که دنیاشو تو می بینه

کسی که پای هفت سینت یه عمر سیب می چینه

کنار سبزه و سکه کنار آب و آیینه

تموم لحظه های شب سکوتت هفتمین سینه

تو هم درگیر تشویشی مثه حالی که من دارم

برای دیدنت امشب تموم سال بیدارم

هوای خونه برگشته تموم جاده بارونه

یه حسی تو دلم میگه تو نزدیکی به این خونه


بی سر و سامانی

با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه ی توفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آماده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا که بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت

خوبترین حادثه می دانی ام

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیرزمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها... به کجا می کشی ام خوب من؟

ها... نکشانی به پشیمانی ام

استاد محمدعلی بهمنی

شب یلدا...


شب یلداتون مبارک 

التماس دعا...

فقط همین 

دل ربایی

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

 

قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

 

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

 

باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -

آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است

 

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

 

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

 

کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من

« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است


فاضل نظری

حضرت جوان (ع)

به نام عشق 

«قتل الله قوماْ قتلوک»

 

...ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان

مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود

بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود

مست می آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته

بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد

زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را

آمده باز هم از جا بکند خیبر را

آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را

معنی جمله در پوست نگنجیدن را

بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید

زیرپایش همه کون و مکان می چرخید

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد

رفت از میسره از میمنه بیرون آمد

آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه

گفت:لاحول ولاقوه الابالله

مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون

به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است

بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی

پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد

به تماشای نبرد تو خداوند آمد

با همان حکم که قرآن خدا جان من است

آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست

دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

آه آیینه در آیینه عجب تصویری

داری از دست خودت جام بلا می گیری

زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای

به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد

از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا

آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا*

گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید

با فغان پسرم وا پسرم می آید

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری

ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است

یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!

مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای

چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!

من تو را در همه کرب و بلا می بینم

هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی

کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم

باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم

تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم...

حصرت پاییز...

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند ... با رنگ های تازه مرا آشنا کند
پاییز می رسد که همانند سال پیش ... خود را دوباره در دل قالیچه جا کند
او می رسد که از پس نه ماه انتظار... راز درخت باغچه را برملا کند
او قول داده است که امسال از سفر... اندوه های تازه بیارد ، خدا کند
او می رسد که باز هم عاشق کند مرا... او قول داده است به قولش وفا کند
پاییز عاشق است و راهی نمانده است... جز این که روز و شب بنشیند دعا کند
شاید اثر کند و خداوند فصل ها... یک فصل را به خاطر او جا به جا کند
تقویم خواست از تو بگیرد بهار را... تقدیر خواست راه شما را جدا کند
خش خش ، صدای پای خزان است ، یک نفر... در را به روی حضرت پاییز وا کند

علیزضا بدیع

پاییز آمد

سلام 

حال و هوای پاییز دست از سر من بر نمیداره 

همش کارم شده زمزمه این شعر زیبا ... 

این رو گروه کر صدا و سیما خونده 

حتما حتما گوش کنید .. براتون گذاشتم این زیر ...



پایــــیز آمـــــد، در میان درختی ، لانه کرده کبـــــــــوتر، از تراوش باران 
می گریزد.
خورشــید از غــم، با تمام غرورش پشت ابر سیاهی، عاشقــانه به گریه
می نشیند.
من با قلبی، به سپیدی روز،
با امید بهاران، می روم به گلستان هـمچو عطــر اقاقی، لا به لای درختان
می نشینم.
باشد روزی، به ندای بهـــــــاران، روی دامن صحــــــــــــــرا، لاله روید
شعــــر هستی، بر لبانم جــــاری، پر توانم آری، می روم در کـــــوه و 
دشت و صحرا
ره پیمــــــای قله ها هستم من، راه خود در طــــــــــوفان، د ر کنار یاران
می نوردم.
در کوهستان، یا کویر تشنه، یا که در جنگلها،
رهنوردی، شاد و، پر امیدم
دارم امـــــــید، که دهـــــــد، سختی کوهستان، بر روان و جانم
پاکیِ این کوه و دشت و صحرا
باشد روزی برسد، شعـــر هستی بر لب،
جان نهـاده بر کف، راه انسانها را در نوردم
شــــعر هستی، بودن و کوشیدن، رفــــتن و پیـــوستن
از کژی بگسستن جان فدا کردن در راه خـــــــلق است.


/**/

خوش آمدی عزیزم ...


پاییز عزیز .. رسیدنت مبارک ...


کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری ؟؟؟

دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری.........

شونه کی مرحم هق هقت میشه دوباره !!!!!!

از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره ......

برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته....

از جلو پات جمع می کنه برگای زردو خسته ..

 

کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا .......

تاخنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا ......

کی از سرود بارون قصه برات می سازه........

از عاشقی می خونه وقتی که راه درازه.......

کی از ستاره بارون چشماشو هم میذاره........

نکنه ستاره ای بیاد یاد تورو نیاره ......!!!!!


با کریمان کارها دشوار نیست...

من ندیدم که کریمی به کرم فکر کند

به چه مقدار به زائر بدهم فکر کند

از شما خواستن عشق است، ضرر خواهد کرد

هر که در وقت گدایی به رقم فکر کند

بهتر این است که زائر اگر آمد به حرم

دو قدم عشق بورزد سه قدم فکر کند

به کف صحن به گنبد به غم گوهرشاد

زیر این قبه به هستی به عدم فکر کند

به دو گلدسته دو تا ساق به دوش گنبد

به رواقی که شده پیش تو خم فکر کند

به چرا سال گذشته دو سه بار و امسال-

فقط این بار... به این قسمت کم فکر کند

به خودش... نه به کسانی که به یادش آمد

چون که در آینه کاری حرم فکر کند

موقع دست به سینه شدن و عرض سلام

کربلایی شده هر کس به علم فکر کند

چون که از باب جواد تو کسی داخل شد

خنده دار است که دیگر به قسم فکر کند

دیر وقتی ست که تا در حرمت دم بدهد

جای دم حضرت عیسی به دو دم فکر کند

بهترین نوع زیارت شده این که امشب-

هم کسی گریه کند پبش تو هم فکر کند


من و سربازی 3


 12 شهریور 1391 ساعت 3 صبح:

خب 10-12 روز رو گذرونده بودم و باید آماده میشدم برای دوران نا شناخته ای که میگفتن سخته و خاطره انگیز ولی من دیده بودم هتله ... ساعت 3 صبح بیداد شدم . تو برگه مرخصی زده  بود ساعت بازگشت 6 صبح اما میدونستم خیلی هم جدی نیست چون بالاخره خیلی ها از شهر های دیگه میان و با عذر بهونه اینکه :"توجیه نبودیم" می شد ماستمالیش کرد .. خب لباسامو داده بودم آرم و علایم دوخته بودن و یه اتیکت قشنگ چسبی هم درست کرده بودم و اسمم روش نوشته بودم (که تنها اتیکت چسبی یکان بود و اخرین روز یادگاری دادمش به علی کوهی). بالاش سه تا عدد 5 و 1 و 4 رو دوخته بودم . خوراکی اینا رو آماده کردم و پوتین رو آماده کردم تو جداره داخلی ساقش مخفف اسممو و یگانمو نوشتم همه چی آماده بود برای اولین بار لباس نظامی رو پوشیدم . بابام بیدار شد و گفت میام تا سوارت کنم . دید کش گت را نبستم ... خوب تقصیر من چیه؟ اون افسره نگفته بود و نمیدونستم . سریع برام بند گت رو درست کرد. رفتیم میدون وسط شهر و چون اتوبوس مستقیم نداشتن اون موقع شب سوار اتوبوس های گذری شدم که از مشهد سمت تهران میرفتن ... از پدرم خدا حافظی کردم و با اینکه خوابم میومد تا تهران خوابم نبرد ... تهران به محض اینکه رسیدم سوار تاکسی شدم و رفتم سمت پادگان ... خب کمی دیر شده بود و هوا روشن بود فک کنم ساعت هفت و نیم بود که جلو در 01 پیاده شدم . رفتم داخل دیدم که دژبان داره بچه ها رو جمع میکنه چند نفر چند نفر میگرده ... دوستم علی طلوعی روز قبل زنگ زده بود که من تهران خونه داداشمم و خودم میام ... خلاصه من برای رد شدن از دژبانی یه استرس داشتم و اون موبایل بود ... بله من روز اول موبایل برده  بودم و موبایل رو جایی قایم کرده بودم که عقل جن هم بهش نمیرسید .... قبلش بگم که من به شدت به تخمه آفتابگردون ارادت دارم و روز قبل کلی تخمه خریده بودم برای اوقات احیانا بیکاری و یا که سر نگهبانی های طولانی ... بله همونطور که  بعضی هاتون حدس زدید گوشیمو جاسازی کرده بودم بین تخمه ها :)))     

جاسازی ای که تا اخر اموزشی خیلی به دردم خورد . خلاصه از معبر دژبانی رد شدیم و هر کسی رفت سوی یگان خودش . خب منم که بلد نبودم از هر کسی سراغ 514 رو میگرفتم خیلی ها بلد نبودن اما بالاخره خودم  رسوندم دم یگان 514 که قبلا رفته ببدم . دیدم که درش بستس و کسی نیست توش اما ساختمون کناری یه سری آشخور مثل من نشستن از افسرشون پرسیدم که 514 کجاست منو راهنمای کرد گفت برو سمت مسجد ..توی راه عده ای رو دیدم که دارن یه سری تخت و کمد رو میبرن سمت همون یگانهای بالایی پادگان . اما اصلا به روشون نیاورم که کمک کنم . چون اگه کمی صبر میکردم از من کمک میخواستن و این اولین پیجش خدمتم بود ... خلاصه مسجد رو پیدا کردم و یگان دوست داشتنی 514 روبروی مسجد بود .. دیدم یه سری آشخور نشستن و تایید کردن درست اومدم ... اسممو افسری که بالاسرمون بود پرسید و من گفتم و تیک زد .. خب من که هنوز حال و هوای شخصی گری داشتم پاهامو پوتین اذیت میکرد خب 4ساعت تو پام بود و کسایی که اولین بار پوتین میپوشن میفهمن چه سختی ای داره ...اون هم پوتین های فابریک ارتش که عوض نکرده بودمشون و سفت بودن پاهامو اذیت میکردن و نشستم رو زمین اما دیدم امکان باز کردنشون نیست ... 

خلاصه دیدم یه آقایی با لباس ورزشی آبی تقریبا سن کم ولی مو های جو گندمی داره خب با خودم فکر کردم یه کادری دون پایه مثلا در حد سرگروهبان یگانه و اینها .. که بعدا وقتی تولباس نظامی دیدمشون فهمیدم یکی از مردان نیک روزگار و مردان نیک ارتش به نام جناب سروان حامد حامدیان فرمانده گروهان هستن که با لباس ورزشی داشتن بچه ها رو مدیریت میکردن و کسایی که سایز لباساشون فرق میکرد و سایز پوتیناشون باهم عوض میکردن ...

علی طلوعی رو دیدم که زودتر از من اومده و با پسری آشنا شده به نام وحید عالمی (حالت شنا)  ... و یه گوشه ای نشستن . خب بعد از اینکه جناب سروان کادر آشپزخونه و منشی و غیره رو انتخاب کرد (از اونجایی که تو اینترنت خونده بودم تو دوران آموزشی هیچ مسئولیتی رو عهده نگیرید من نه داوطلب شدم و هم اینکه خودمو زده بودم به خستگی چون برای آشپزخونه نفر قوی میخواستن که زحمتش افتاد رو دوش شرمین عزیر و میلاد رنگرز مهربون ومرتضی شبان و سایر مشهدی ها .... خلاصه به ما گفتن به خط شو یعنی چی و اصطلاحات مفید مثل (علی شهید) بشینن و پاشن . راحت باش وغیره رو یاد دادن . شماره هامونو دادن و مارو فرستادن که بریم تو و وسایلمون  بذاریم تو آسایشگاه . خب آسایشگاهها خالی و نا منظم بود . و تخت ها با متیل (تشک ابری) که بعضی هاشونم روکش نداشت . خب با رفیق همشهریم رفتیم یه جاگذاشتیم که مثلا با هم بیوفتیم . اما جناب سروان گفت بر اساس شماره میخونم ردیف رو پر میکنید و وسایلتونو میذارید ...  من ناراحت شدم اولش چون دور میشدم از رفیقم اما بعد ها فهمیدم این به نفعم بوده چون دوستای خوبی تو اون تخت های نزدیکم گیر اوردم و این مقصود جناب سروان بوده که همه دوست های جدید پیدا کنن . خلاصه وسایلمونو گذاشتیم و اومدیم بیرون به خط شدیم . دوتا افسر داشتیم یکی جلالی بود و یکی دیگه همتی که بعدا فهمیدم همشهریمون بوده . همتی خیلی آسونگیر بود و همش به بجه ها لبخند میزد و به بچه ها کمک میکرد اما جلالی ابهت داست و میخواست گربه رو دم حجله بکشه ..خب بجه ها همش میگفتن همتی جقدر آسونگیره که از ظهر اون روز همتی رفت و اعجوبه ای که اسمش از خاطر هیچکدوم از بجه ها نمیره اومد جاش به اسم : مهرداد عربلو.... :)

خلاصه حال بچه ها کمی گرفته شد ... استخقاقی ها و سینی های غذا تا ظهر تحویل داده شدند . یه نکته جالب این بود که من و خیلی های دیگه فک میکردیم باید مستقیما روی این تشک ها بخوابیم . زمانی که من وسایلمو گذاشتم رو تخت یه متیل روکش دار بود امت بعضی از بچه ها که فک میکردن زرنگن اومدن بعدا من نبودم یه متیل بدون روکش گذاشتن جاش اما بعدا متوجه شدم که به نفعم بود چون اون ابریه سفت بود و برای آنکادر کردن عالی بود و ما اصلا رو پتو های خودمون میخوابیدیم . 

خلاصه طرز آنکادر کردن رو بعد از ناهار اموزش دادند ... تخت ها رو انکادر کردیمو تقریبا ساعت 4-5 بود که موقع استراحت شد ... تو یکانمون بر خلاف بقیه پادگانهای آموزشی سرویس بهداشتی و حموم و ابخوری وجود داشت و از اونجایی که هتل باید تکمیل میبود یه آبسردکن هم داخل آبخوری گذاشته بودن اما لوله کشی فاضل آب نداشت و پشت در ورودی آبخوری بود و آب های اضافش میومد کف ابخوری یگان و باعث اذیت میشد . من به فکرم رسید که با یه جابجایی مکانی میشه مشکل رو حل کرد. امامشکل این بود که باید لوله اب رو میبردیم اونجا. خب من داوطلب شدم و به فرمانده گفتم میتونم با لوله آلومینیومی این کار رو بکنم . 

روز برگ  اصطلاحی است که به برگه مرخصی ای میگن که تو دوره اموزشی میدادن و مرسوم نبود تو جاهای دیگه بدن و این از مزیت های 01 بود . البته تا2 هفته اول کسی روز برگ نمیشد ولی بعدش کم کم سهمیه روز برگ یگان زیاد میشد. روز اول 2 نفر از تهرانی ها داوطلب شدن و رفتن پوتین های بچه ها رو تو بازار عوض کنن و در ازای آن شب خونه باشن . اما جز این دو نفر کس دیگه هم روزبرگ شد و اون هم من بودم به خاطر پیشنهادی که داده بودم . فرمانده گفت برو بیرون لوازمی که احتیاح داری بخر و فردا درست کن .. اینجوری شد که من دومین پیچ خدمتی مو زدم . مستقیم رفتم خونه مادر بزرگم البته تو راه لوازم رو گرفتم ولی فقط حال گیری این بود که اون شب من باید بر میگشتم چون از شانس بد من اول فامیلیم الف بود و افتاده بودم اولین شب نگهبانی... 

     

من و سربازی 2


خلاصه من همراه صفر یکی ها که حدود 23-4 نفر میشدیم و همراه همون استوار سوار ماشین شدیم . سوار یه مینی بوس .. خب خیالمون کمی راحت شده بودو من تو مینی بوس بغل رفیق قدیمیم علی طلوعی نشستم ... خب تقریبا همه مطمن بودیم که این مینی بوس قراره ما رو تا ترمینال ببره و از اونجا سوار اوتوبوس بشیم و بریم تهران ... چون بچه های بقیه شهر ها با اتوبوس رفته بودند و تهران قاعدتا باید با اتوبوس میرفتیم . تو ترمینال یک ساعت به یک ساعت به تهران اتوبوس بود... اما وقتی که مینی بوس باافراد فشرده شده توش که شبیه کمپوت شده بودیم و این همه ساک وسط راهرو و نفرات اضافی ترمینال رو رد کرد دیگه مطمن بودیم که باید تا تهران بامینی بوس بنز آبی قراضه بریم ... تازه داشتیم کم کم درد اعزام سرباز ها به جبهه رو میفهمیدیم ... دقیقا همه 24 نفرمون حاظر بودن وسط راه پیاده بشن و با ماشین شخصی 2 برابر کرایه رو بدن و خودشون برن تهران ... اما مامور با ما بود و نمیشد کاری کرد ...
خلاصه هیچ کدوممون اولین باری نبود که داشتیم میرفتیم تهران .. و بنا به موقعیت سمنان که شرق تهران قرار داشت هممون افسریه و صفر یک رو بلد بودیم . خلاصه کمی گذشت شوخی بجه ها گل کرد که اره ناهار منتظرمونن و تا ما نریم ناهار نمیخورن و... خب شانس ما تهران رو برای احلاس سران غیر متعهد ها تا 12 شهریور تعطیل کرده بودند . شایعه زیاد بود که بعضی ها میگفتن ما هم تعطیلیم و بعضی ها میگفتن که نیرو نظامی رو تعطیل نمیکنن و بعضی ها میگفتن تعطیل نمیکنن چون به بقیه بچه ها که تهران نیستن ظلم میشه ... بالاخره هرکسی ااز ظن خود شد یار من .. هرکسی جیزی میگفت و هیچ کس نمیدونست که ارتش خر تو خر تر از این حرفاست و به قول معروف ارتش محموعه منظمی از بی نظمی هاست... 
خلاصه با مینی بوس رسیدیم دم در جنوب پادگان صفر یک که دم دژبانی دو تا توپ بود که نشون میداد اینجا پادگانه ... دم در تقریبا کسی رو نمیگشتن و من هم برای اینکه مظنه دستم بیاد بار اول گوشی نبرده بودم ... همه با هم رفتیم تو ، دژبانها تذکر میدادن کلاه شخصیتونو در بیارین و ما رو بردن روبروی دژبانی روی زمین خاکی نشوندن ...
خب بذارید از حال و هوای اون موقعم براتون بگم ... تا قبلش من فک میکردم پادگان و مخصوصا پادگان اموزشی باید یه زمین بایر و برهوت باشه و همه تو تیغ افتاب باشن برای یه سطل اب بری تا سرجشمه و تمام چیزایی که شنیده بودم و تو فیلم ها دیده بودیم تصور منو از پادگان می ساخت اما وقتی وارد صفر یک میشی اولین جیزی که توجهتو جلب میکنه سر سبزیش و درخت های کاج سر به فلک کشیده و سایه ایحاد شده از اونهاست که پادگان رو شبیه یه پارک بزرگ میکنه تا پادگان نظامی ...خب اولین جرقه های امید تو دلمون زده شد که آموزشی زیاد سختی نخواهیم داشت و فعلا پارک هتل صفر یک رو دیدیم ...خلاصه نشستیم و یه جوون با لباس نظامی که بعدا فهمیدیم افسر آموزش وظیفه هست اومد یه سری شرایط رو برامون توضیح داد ..اول گفت که اکه کسی اینحا قلدری نکنه بهش سخت نمیکذره .. اینحا محیطش با بیرون فرق داره و دستور سلسله مراتبی هست و...بعد شروع کرد از امکاناتش گفت .. از پارکینگ وظیفه هاو از ساعات ملاقات و... که این دومین مرحله خوشامد گویی به هتل بود.خب خیلی ها از مرخصی و روز برگ میپرسیدن که گویا از برادران و یا فامیلشون شنیده بودن و طبعا روز اول برای نشون دادن که اینحا اینقدر ها هم هتل نیست گفتن خبری نیست ...اما بعدا فهمیدیم دروغی بیش نبوده...
ما رو بردن توی یه سوله که نیمکت های مدرسه ای چیده بودن و هر کسی با دوست و رفیقش کنار هم مینشست و نمیدونستن که بلایی قراره سرمون بیاد . بالاخره همه همشهری بودیم و تو این مدت با هم آشنا شده بودیم ...برخلاف بقیه که رفتن سمت راست سالن نشستن ما رفتیم سمت چپ و جدا از بقیه نشستیم. یه سری فرم به ما دادن که پر کردیم نیمکت جلوی ما خالی بود که با گروه بعدی که اومدن دونفر اومدن جلوی ما نشستن.. یکی مردی تقریبا میانسال بود که قیافش به سربازا نمیخورد با چفیه و ریش و دیگری هم با ریش . به ماکفتن به هر کسی یه عدد میدن که تا اخر آموزشی باید بلد باشه و با این عدد شناخته میشن و بالای برگه بنویسین .. خب دو نفر که یه ستاره رو دوششون بود(بعدا فهمیدیم که یکیشون مهرداد عربلو بود:)) ) از کنارمون رد شدن و به من و رفیقم که بغل من بودو اون دو نفری که جلومون بودن(یکیشون دوست خوبم مجید تقی زاده بود معروف بهبسردار وظیفه، و دیگری عباس مرادی عزیز که هردو از قم بودند) شماره 514افتاد...
بعد نوبت به قسمت جالب قضیه یعنی پذیرایی رسید ساعت حدود یک و نیم بود و همه گرسنه بودیم پذیرایی یه آبمیوه و یه تی تاپ و یه موز بود که از سربازی انتظارنمیرفت موز بدن :))
خلاصه برای بار سوم به ما ثابت شد که اومدیم هتل01 نه پادگان صفر یک.. هممونو بیرون به خط کردن و یه افسر به ما گفت اونهایی که 512،513 ، 514 هستن پشت سر من بیان . خب بعدا فهمیدیم که اینها مال گردان یک هنگ یک بودن . خلاصه نمیدونستیم چی در انتظارمونه ما 4 نفر بودیم که یه شماره داشتیم اما از همشهری هامون حدا افتاده بودیم و به نظرمون این اولین ضد حال سربازیمون بود.بعدا فهمیدیم که ما دوتا تنها سمنانی های هنگ یک تو اون دوره بودیم خلاصه پشت سر افسر راه افتادیم و مثل جوجه اردک هایی پشت سر اولین نفری که ببینن راه میوفتن ما هم راه افتادیم تو مسیر پیچیده و سردرگم کننده پادگان . حلوی یکی از ساختمان ها ایستادیم و به ما گفتن اونهایی که شمارشون514 هست اینجا رو یادشون باشه یگانشون اینحاست ... خلاصه مامی فتیم و از پشت پنجره هاآسایشگاهها رو میدیدم. یه عده سرباز تو افتاب به خط نشسته بودند و یکی داشت براشون حرف میزد . تعحب کردم که اینها مال کدوم دوره هستن که الان اینجا هستن . دوره قبل رفتن و جدیدا هم نبیومدن جرا دارن اموزش میبینن که الان فکر میکنم میفهمم که مراسم توحیه نگهبانی بوده .. خلاصه مار و بردن تو سالنی که بعدا فهمیدیم سلف یگان بود و اونحا لباسامونو دادن و یه افسر اموزش برامون توضیح داد که چه چیز هایی باید رو لباساموو بدوزیم و چجوری بدوزیم و چه جوری لباس بپوشیم . خب ما هم طبیعتا در باره مرخصی میپرسیدیم و اینکه آیا سخته یا نه ؟ من به افسره گفتم که همه دوستامون و همشهریامون شماره های دیگه گرفتن و ناراحتیم . گفت چه شماره ای؟ گفتن 724. 732و خندید و گفت برید شانس آوردید این هنگ بهتره و اموزش هاش راحت تر .. اون موقع حتی معنی هنگ رو نمیفهمیدیم افسر اموزش هم که این ابهام رو تو صورت ما دید گفت بعد چند هفته ازشون بپرسید بهتون میگن ...و من نمیدونستم دومین شانس خدمتیم رو آوردم که تو هنگ یک گردان یک گروهان چهارم افتادم . بزرگترین شانس زندگیم شاید همین 514 بود.... دوستان خوب و فرمانده خود و افسر اموزش های خوب... .
خلاصه پرسیدیم ناهار به ما میدن؟ که همه خندیدن به ما و ما فهمیدیم که ناهار مهمون خودمونیم . اما بحث شیرین مرخصی پیش اومد و افسرای اموزش یه برگه به ما دادن که رو نوشته بود تاریخ حضور 12 شهریور... این سومین شانس خدمتیم بود و چهارمین خوشامد گویی به هتل صفر یک ...
خلاصه با رفیقمون که الان شده بود هم یگانی برگشتیم به سمنان تا دوازدهم شش صبح... تا به خانوادمون بگیم چه هتلی افتادیم و به دوستامون بنازیم که 12 روز از سربازیمون پر...
ادمه دارد...

من و سربازی 1

بسمه تعالی 

سلام 

باز شهریور اومد .... پارسال شهریور برای من یه شهریور عادی نبود ... اول شهریور اعزام به خدمت داشتم ... خب خدمت یه تغییر و یه اتفاق مهم تو زندگیه ... سختی هاش .. خاطره هاش ... دوست هاش و....

خب میخوام خاطره اول شهریور پارسال رو براتون بگم .. یعنی خاطره دوران آموزشی و سربازی رو تا اونجایی که یادمه و میتونم .....
قسمت اول رو با اول شهریور 1391 شروع میکنم :
صبح زود از خواب بیدار شدم .. شب رو خوب نخوابیده بودم یعنی پای اینترنت بودم .. نمیدونم شاید به خاطر استرسم بود .. چون بر خلاف بقیه بجه ها من محل آموزشیم مشخص نبود . من تاریخ اعزامم خورده بود آبان ماه 1391 و خودم رفته بودم در خواست داده بودم که تعجیلی (زودتر) اعزام بشم . مسئول نظام وظیفه به من گفته بود وسایلتو جمع کن روز اول شهریور بیا اینجا و کسایی که تاخیری هستن و این ماه اعزام نمیشن جاشون تو اعزام بشو .. خلاصه دل تو دلم نبود که چی بشه .. موهامو با شماره صفر زده بودم و آماده بودم دو ماه نفس گیر رو شروع کنم ..دوماه که مرخصی نداشت و پر از دویدن و سختی های خودش بود .. رفته بودم تو اینترنت دیده بودم که کسایی که رفتن توصیه کردن چی ببرم . همه جیزم اماده بود چون هم معلوم نبود کجا بیوفتم و هم اینکه کسی تو خونوادمون نبود که تجربه داشته باشه که ممکنه امروز منو برگردونن یانه . من اماده بودم برم برای 2ماه... خلاصه ساعت 7 صبح رفتیم نظام وظیفه ... تو حیاط نظام وظیفه جمع شدیم پدر و مادر ها پشت در بودن . اونجا یکی از همکلاسی ها و دوستای قدیممو دیدم . بهش گفتم کجا افتادی؟ گفت 01تهران . میگفت داداشش گفت خیلی آسونه اونحا .. خیلی وقت بود ندیده بودمش . از طرفی ذوق کرده بودم رفیقمو دیدم و از طرفی هم استرس تقسیم داشتم ... خلاصه همه بر اساس محل اموزششوون تقسیم شدن و من و چند نفر دیگه موندیم بدون مرکز اموزشی .. از حرفای مامور نظام وظیفه فهمیدم ممکنه من بیوفتم مرکز اموزش محمدرسول الله بیرجند که در اون صورت تقریبا بیجاره میشدم راه خیلی خیلی دور بود ... رفیقم گفت که ببین میتونی خودتو بندازی صفر یک؟گفتم فک نکنم . همه میخوان تهران باشن . گفت حالا برو بگو ... رفتم به استواری که مسئول تقسیم بود گفتم .. گفت جا نداریم ... دیگه داشتم خودمو برای بیرجند اماده میکردم .. ساعت10 بود که استوار با برگه هایی که برای تعجیلی ها اماده کرده بود اومد .. خدا خیلی منو دوست داشت و من افتاده بودم 01 تهران ... استوار خنده ای به من زد و گفت شانس اوردی ، زنگ زدیم تهران یه جا خالی بوده برات گرفتیم ... کسایی که خدمت رفته باشن میدونن این یعنی ته شانس . اما من میگم کار کار خدا بود حتی اگه تمام نظام وظیفه هم جمع میشدن نمیتونستن منو جای دیکه بندازن ... خوشحال بودم اما هنوز نمیدونستم که 01 جه هتلیه به خاطر اینکه بار فیقم تقسیم شدم و هم به خاطر اینکه تهران تا سمنان 2.5 ساعت بیشتر راه نیست و هم اینکه تهران کلی فامیل داشتم خوشحال بودم....

ادامه دارد ...

یا ایتها النفس...

از عرش صدای "ارجعی" می آید ...

" یا ایتهاالنفس" بیا برگردیم ....

کاشکی...

کاشکی جرم عیان بودم و تقوای ، نهان 

پیش تقوای عیان ، جرم نهان را چه کنم؟

ﺧﻤﭙﺎﺭﻩ ، ﺣﺮﻡ ، ﻋﻤﻪ ﺳﺎﺩﺍﺕ ، ﺣﺮﺍﻣﯽ....

ﺧﻤﭙﺎﺭﻩ ، ﺣﺮﻡ ، ﻋﻤﻪ ﺳﺎﺩﺍﺕ ، ﺣﺮﺍﻣﯽ

ﺍﺯ ﺷﺎﻡ ﺧﺒﺮﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺭﻭﺿﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ

ﺑﺮﮔﺮﺩ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﺑﺎﺍﻟﻔﻀﻞ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ

ﺭﻧﮓ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﻫﻞ ﺣﺮﻡ ﺑﺎﺯ ﭘﺮﯾﺪﻩ...

 

ماه رمضان ...

آنگاه پيامبر اكرم وظيفه ی روزه داران را برشمرد و از صدقه بر فقيران و احترام به سالخوردگان و ترحم به كودكان و صله ارحام و حفظ زبان و چشم و گوش از حرام و مهرباني به يتيمان و نيز عبادت و سجده هاي طولاني و نماز و توبه و صلوات و تلاوت قرآن و فضيلت اطعام در اين ماه سخن گفتند

انتظار فرج از نیمه خرداد کشم ...

سلام رفقا 

 خب فعلا مهمترین اتفاقی که تو این روزا افتاده انتخابات ریاست جمهوریه ...

حب اولا ملت همه شرکت کردند و کسایی که میخواستن رای ندن ، همه رای دادن و به قلی با صندوق آشتی کردند و فهمیدند که سکوت راه حل اعتراض نیست 

 دوما یه همشهری دیگه ما رئیس جمهور شد البته اوم یکی هم استانی ما بود اما این یی دیگه همشهری ماست 

البته خوشحالی من فارغ از قومیت ، نور امیدی وحود داره برای بهتر شدن اوضاع ... البته هر دولتی که اومده باید مهلت بدیم و کمکش کنیم ، نه ایکه ازش بخواهیم هرکاری بکنن و کمک نکنیم ...


پی نوشت : الان دقیقا اردبیلم و رفتم مسافرت رفته بودیم رشت و گردش و ... احتمالا تبریز هم خواهیم رفت و بر میگردیم ..

پی نوشت دو : کنکور دانشگاه آزاد هم تموم شد و رفیقمون صفی قلم قرار بود بعد کنکور بیاد ... البته خبری نیست ازش.

روز پدر مبارک

مصرع ناقص من كاش كه كامل مي شد
شعر در وصف تو از سوي تو نازل مي شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نيست
واژه در دست من آن گونه كه مي خواهم نيست

من كه حيران تو حيران توام مي دانم
نه فقط من كه در اين دايره سرگردانم

همه عالم و آدم به تو مي انديشد
شك ندارم كه خدا هم به تو مي انديشد

كعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ايجاز خدا نقطه بسم الله است

كعبه افتاده به پايت سر راهت سرمست
پيرهن چاك و غزل خوان و صراحي در دست

كعبه وقتي كه در آغوش خودش يوسف ديد
خود زليخا شد و خود پيرهن صبر دريد

كعبه بر سينه خود نام تو اي مرد نوشت
قلم خواجه شيراز كم آورد، نوشت:

ناگهان پرده برانداخته اي يعني چه
مست از خانه برون تاخته اي يعني چه

راز خلقت همه پنهان شده در عين علي ست
كهكشان ها نخي از وصله نعلين علي ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر مي گويد
ها علي بشرٌ كيفَ بَشر» مي گويد

مي رسد دست شكوه تو به سقف ملكوت
اي كه فتح ملكوت است براي تو هبوط

نه فقط دست زمين از تو، تو را مي خواهد
سالياني ست كه معراج خدا مي خواهد

زير پاي تو به زانوي ادب بنشيند
لحظه اي جاي يتيمان عرب بنشيند

دم به دم عمر تو تلميح خدا بود علي
رقص شمشير تو تفريح خدا بود علي

واي اگر تيغ دو دم را به كمر مي بستي
واي اگر پارچه زرد به سر مي بستي

در هوا تيغ دو دم نعره هو هو مي زد
نعره حيدريه «أينَ تَفرو» مي زد

بار ديگر سپر و تيغ و علم را بردار
پا در اين دايره بگذار عدم را بردار

بعد از آن روز كه در كعبه پديدار شدي
يازده مرتبه در آينه تكرار شدي

راز خلقت همه پنهان شده در عين علي ست
كهكشا ن ها نخي از وصله نعلين علي ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر مي گويد
ها علي بشرٌ كيفَ بَشر» مي گويد


پی نوشت: روز پدر مبارک

به نظر من در حق مرد ها و پدر ها احجاف شده تا خدی ، زحمت بابا ها از مادران کم نیست ، 

البته مرد هست و این اجحاف ها و خمی که به ابرو نمیاره 

دوست دارم پدر خوبی باشم

پی نوشت دو : شعر از آقای حمیدرضا برقعیه

این هم گذشت...

سلام دوستان 

خیلی وقته که نیومدم و اینجا ننوشتم 

هم سرم شلوغ بوده هم اینکه به اینترنت دسترسی نداشتم 

اما اومدم این دفعه این رو بگم که بالاخره خدمت سربازی تموم شد ....

بالاخره از این مرحله هم گذشتیم ...

اما حالا که از پادگان اومدم و حدود دو سه روز هست که بیکار تو خونه هستم یه جورایی حوصلم سر رفته . اونجا که بودم دوستان میگفتن خوش به حالت که میری اما من بهشون میگفتم تازه این اول بدبختیه . و واقعیت هم همینه به قول یه ضرب المثل پسرا تا سربازن، سربازن . اما از سربازی اومدن سربار خانوادن .

 باز باید بیفتی دنبال کار و شغل ، ماشالله کار دولتی که نیست ، کار آزاد هم که مرتبط با رشته پیدا نمیشه و کار آزاد پول هم میخواد که نه من دارم و نه خانواده ... میگن بدبختی از بین نمیره منتها از یه موضوعی به موضوع دیگه میره

اما من توکل کردم به خدا و امیدم به خداست ... 

یه آزمون استخدامی استانداری برگزار کرده تو رشته ما تو استان فقط 3 نفر میخوان ، شغلی که من ثبت نام کردم 1 نفر میخواد و فردا امتحانشه .... برام دعا کنید ان شالله قبول بشم 


بعد نوشت :هفته پیش پنج شنبه نوزدهم اردی بهشت تولدم بود .

اهل دل


 

ما اهل دلیم اشاره را می فهمیم

رازِ شبِ بی ستاره را می فهمیم

با زمزمه آشناتریم از هر کس

زیر و بم استعاره را می فهمیم

با آینه ی شکسته نسبت داریم

تصویرِ هزارپاره را می فهمیم

بیگانه نه ایم با کلام قرآن

خوب و بد استخاره را می فهمی 

با پنجره های بسته عادت داریم

از روزنِ شب نظاره را می فهمیم

بر اوجِ بلندِ فاجعه  ـ معنای

لب بستنِ سنگواره را می فهمیم

در روزِ بلا گِله نداریم از درد

کوتاهی ِ دستِ چاره را می فهمیم

از پشتِ نمازِ بی تیمم  ـ حتی

تسبیح شرابخواره را می فهمیم

استادن و تا همیشه پا گز دادن

سرسختیِ سنگِ خاره را می فهمیم

در چترِ هزار پرده لاپوشانی

رسوایی آشکاره را می فهمیم

با منبع نور از همه یک رو تر

گرمایِ تنِ شراره را می فهمیم

بذریم، اگرچه خاک بر سر  ـ اما

برخاستنِ دوباره را می فهمیم

یک عمر رفیق اهلِ صحبت بودیم

از اهلِ ریا  کناره را می فهمیم

با عاطفه ارتباطمان تنگاتنگ

ما اهلِ دلیم اشاره را می فهمیم

... از علی شمس علیزاده (شاعر کرمانشاهی)

باز هم...

باز هم جمعه گذشته عزیزی ما رو تنها گذاشت.....

تومور (3)

می روم تا درو کنم خود را

از زنانی که خیس پاییزند

از زنانی که وقت بوسیدن

غرق آغوشت اشک میریزند

میروم طرح غصه ای باشم

مثل اندوه خالکوبی هاش

میروم تا که دست بردارم

از جهان مخوف خوبی هاش !

مثل تنهایی ِ خودم ساکت

مثل تنهایی ِ خودم سر سخت

مثل تنهایی ِ خودم وحشی

مثل تنهایی ِخودم بد بخت !

هر دوتا کشته مرده ی مردن

هر دوتا مثل مرد آزرده

هر دوتا مثل زن پر از گفتن

هر دوتا پای پشت پا خورده

ما جهانی شبیه هم بودیم

آسمان و زمینمان با هم

فرقمان هم فقط در اینجا بود

او خودش بود و من خودم بودم

در نگاهش نگاه میکردم

در نگاهش دو گرگ پنهان بود

نیش تیز کنار ابروهاش

او هم از توله های آبان بود

با تو ام قاب عکس نارنجی

با تو ام زر قبای پاییزی

در نگاهت حضور مولانا است

پا رکاب دو شمس تبریزی!

توی چشمت دوباره ماهی ها

توی چشمت عمیق اقیانوس

توی چشمت همیشه دعوا بود

بین هر هشت دست اختاپوس

توی چشمت چقدر آدم ها

داس ها را به باغ من زده اند

سیب بکری برای خوردن نیست

تا ته باغ را دهن زده اند

در سرت دزد های دریایی

نقشه ام را دوباره دزدیدند

اجتماعی که سارقت بودند

از تو غیر از بدن نمیدیدند

از تو غیر از بدن نمیخواهند

کرم هایی که موریانه شدند

عده ای هم که مثل من بودند

ساکنان مریض خانه شدند

ساکنان مریض خانه شدیم

حال ما را اگر نمیدانی

عقربی را دچار آتش کن

اینچنین است مرد آبانی !

ماده جغد سفید من برگرد !

بوف کورم ، چقدر گمراهی ؟

من هدایت شدم..خدا شاهد !

بار کج هم به منزلش گاهی ….

بار کج هم به منزلش برسد

آه من هم نمیرسد به تنت

قاصدک های نامه بر گفتند

شایعه است احتمال آمدنت

عشق من در جنون خلاصه شده

دست من نیست ، دست من ، عشقم !

دست من ناگهان به حلقومت !

مرگ من ،دست و پا نزن عشقم !

من مریضم که صورتم سرخ است

شاعری که چقدر تب دارم

اندکی دوست رو به رو با من

یک جهان دشته از عقب دارم

در سرم درد های مرموزی است

مغزم از شعر مرده پر شده است

خط و خوط نوار مغزی گفت

شاعر این شعر هم تومور شده است

من سه تا نطفه در سرم دارم

جان من را سه شعر میگیرد ؟

خط و خوط نوار مغزی گفت :

فیل هم با سه غده میمیرد !

بیت هایی که آفریدمشان

در پی روز قتل عام منند

هر مزاری علیرضا دارد

کل این قبر ها به نام منند

مرگ مغزی است طعم ابیاتم

مزه ی گنگ و میخوشی دارم

باورم کن که بعد مردن هم

حس خوبی به خود کشی دارم !

کار اهدای عضو هایم را

به همین دوستان اندکم بدهید

چشم و گوشم برای هر کس خواست

مغز من را به کودکم بدهید

در سرم رنج های فر هاد است

یک نفر بعد من جنون باید!

تیشه ام را به دست او بدهید

بعد من کاخ بیستون باید ..

وای از این مرد زرد پاییزی

وای از این فصل خشک پا خوردن

وای از این قرصهای اعصابی

وقت هر وعده بیست تا خوردن

مرد آبانی ام بفهم احمق!

لحظه ای ناگهان که من باشم

هر چه ضد و نقیض در یک آن

کوچک بی کران که من باشم

مرد آبانی ام که قنداقی

وسط سردی کفن بودم

بعد سی سال تازه فهمیدم

جسدی لای پیرهن بودم !

جسد شاعری که افتاده

از نفس از دوپا از هر چیز

سال تحویلتان بهار اما

سال من از اواسط پاییز

زردی ام از نژاد فصلم بود

سرخی ام از تبار برگی که

روز میلادم از درخت افتاد

زیر رگباری از تگرگی که

از تبار جنون پاییزی

کاشف لحظه های ویرانی

عقربی در قمر تمرکیدیم

وای از این اجتماع آبانی

من تو ام من خود تو ام شاید

شعر دنبال هردومان باشد

نیمه ای از غمم برای تو تا

خودکشی مال هر دومان باشد


پی نوشت : این شعر و عنوانش از شاعر آقای علیرضا آذر هست

پی نوشت دو :خیلی جاهاشو خودمم نفهمیدم اما حس خوشایندی داشت

دیگه دارم به خودم شک میکنم ....

سلام

عید شما پساپس مبارک

سال خوب و پر از آرامش داشته باشید

ببخشید دیر اومدم ،

 دیر اودنم نشانه این نبوده و نیست که خوش گذشته .

حس این روزام رو با انتخاب یه ترانه کخ در زیر میارم براتون میگم

البته جاداره از احسان خواجه امیری هم به خاطر اینکه این ترانه رو برامون خاطره کردن تشکر کنم :

دیگه دارم به خودم شک می کنم

آخه حرفامئ نمی فهمه کسی

من که دست دلمو رو می کنم

چرا دنیامو نمی فهمه کسی

دل من مونده رو دستم دلی که

همه ی دار و نداره آدمه

کاش یکی از ته دل به من بگه

عاشقه این دل صاف و سادمه

دیگه دارم به خودم شک می کنم

آخه حرفامئ نمی فهمه کسی

من که دست دلمو رو می کنم

چرا دنیامو نمی فهمه کسی

آخه من چیز زیادی نمی خوام

یه نوازش یه نگاه مهربون

یکی که     باشه تا بتونیم

واسه هم دیگه بمونیم هر دومون