<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کتیبه</title>
<link>http://katibe2.blogfa.com</link>
<description>نوشته های یک جوان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 21 Jan 2012 17:45:54 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>جايره ات نوش جان! اصغر خان!!!</title>
<link>http://katibe2.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description>&lt;span style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;یکی از دانشجویان دانشگاه قم با انتشار نامه‌ای نسبت به حواشی این روزهای جوایز فیلم &apos;جدایی نادر از سیمین&apos; واکنش نشان داد که متن کامل آن به شرح زیر است:&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;آقای فرهادی سلام!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;در این شلوغی که همه برای تبریک گفتن به شما از همدیگر سبقت می‌گرند، از عباس کیارستمی خودمان که او هم در گرفتن جایزه‌های بین‌المللی دستی بر آتش دارد و مسعودکیمیایی و رضا میرکریمی، آقا مجید مجیدی عزیز و رسول صدر عاملی گرانقدر و احمدرضا درویش دوست داشتنی و رضا کیانیان(سلحشور تنهائی‌های من) و بهرام رادان و خانم میلانی همچنین بازیگر محبوبم حمید فرخ نژاد و حبیب رضایی گرفته تا همین جناب خزاعی خودمان و جواد خان شمقدری و عادل فردوسی پور و به صورت محرمانه هم کمال خان تبریزی و البته مهم‌تر از همه که با صدای یواش‌تر می گویم، سرکار خانم ویکتوریا نولاند سخنگوی وزارت خارجه آمریکا! به تو تبریک می‌گویند، چرا من یک دانشجوی قمی، در این بین سهمی نداشته باشم و به شما که البته مرا نمی‌شناسید تبریک نگویم؟! پس همین جا به شما اصغر سینمای ایران که با به احتزاز در آوردن تصویردودی کشورم توانستی جایزه‌های مللی و بین‌المللی را درو کنی تبریک می‌گویم و امیدوارم توفیقات روز افزونت را شاهد باشیم.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;آقای فرهادی!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;نامه‌های زیادی در این چند روز برایتان نوشته‌اند! خیلی‌هاشان تبریک بوده! خیلی‌هاشان هم گله گذاری! بعضی‌هاشان نامه را در روزنامه چاپ کردند بعضی‌ها هم ترسیدند مخفیانه و محرمانه به تو تبریک گفتند! اما چند خطی هم من برایت نامه می‌نویسم چند خط نامه غیر سیاسی!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;همه کسانی که در این یک سال به نحوی فیلم تو را دیدند و نقد کردند چه مثبت و چه منفی! به نحوی با نگاه سیاسی به قضیه نگاه کردند! البته خودت هم خوب می‌دانی که اگر اسکاری گرفتی آن هم سیاسی بوده نه هنری! و گرنه چه لزومی داشت سرکار خانم نولاند تبریک بگوید موفقیتت را! بگذریم از آفرین گفتن رضا ربع پهلوی که قرار من با تو در این نامه چیز دیگریست!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;می‌خواهم چند خطی فرهنگ غیر سیاسی برایت مشق کنم! اصغر جان! اگرچه از مضمون و محتوای فیلمت به واقع راضی نبودم و آن چیزی که عینک دودی تو برایم روایت کرد را قبول نداشتم، ولی هیچگاه نگاهم هم به فیلم تو سیاسی نبود! چرا که همین فیلم تو مگر نبود با وساطت همین دوستانت در معاونت سینمایی مجوز ساخت گرفت؟ پس فیلمت را فیلم همین نظام می‌دانستم که در همین جا هم جایزه گرفته بود!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;وقتی فیلم جایزه گرفتنت را در برلین به یکی از همین دوستانی که تاثیر بسیار زیادی در رفع مانع از ساخت فیلم تو داشت نشان دادم خیلی جا خورد! فکر نمی‌کرد تو باشی که اینچنین دوان دوان به سمت گلدن گلوب میروی و دستت را به سوی مدل ایتالیایی دراز می‌کنی و می‌فشردی دستش را! اصلا بی‌خیال! شاید افتخاری باشد برای تو که با جولی عکس گرفتی و از مدونا جایزه! قرارمان این بود که چند خطی فرهنگ غیر سیاسی مشق کنیم!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;اما هرچه بالا و پائین میزنم یک چیز را به واقع نمی‌فهمم! اصغر آقا! به نظر شما کودک چهار ساله از سیاسی بازی‌های ما چیزی می‌فهمد؟ کودک چهار ساله انتهای چیزی که می‌فهمد لذت داشتن یک اسباب بازی زیبا به همراه کمی از لذت دیدن کارتون پلنگ صورتی و بی‌نهایتتر از آن، داشتن محبت پدرش را! سیاست یک کودک چهارساله در چارچوب لوس کردن خودش برای پدر رقم می‌خورد تا مگر پدر، فرزندش را از روی زمین بردارد و روی شانه‌هایش بنشاند و بر دست و پای کوچکش بوسه زند! این اتفاق را حتما خودت نیز در زندگی تجربه کرده‌ای! پس کودک چهارساله هم سیاست دارد. سیاستی برای کسب سیمرغ بلورین محبت پدرش! پس سیاسی بازی امثال تو و آدم‌های دور و اطرافمان زمین تا آسمان باسیاست کودک چهارساله فرق می‌کند که از قضا کودک چهار ساله نامه ما، در همین ایامی که جنابعالی در سفرهای کسب جایزه هستید پدرش را به صورت بسیار نامردانه‌ای ترور کردند!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;مدعیان اصلی این ترور، به پاس ارمغانی که تو برایشان فرستادی اکنون برایت فرش قرمز پهن کرده‌اند و &apos;حیوانات طلائی و نقره‌ای&apos; ارزانی‌ات داشته‌اند و برایت تابعیت خودشان را هدیه می‌دهند و تو نیز به شکرانه این همه ایران دوستیشان با کمال افتخار به گرمی دستان سردشان را می‌گیری و برای اعتلا و افتخار سینمای ایران عکس به یادگار می‌گیری! کسانی که به تو نخل و خرس و احتمالاً مجسمه زرین می‌دهند قاتلان پدر کودک چهار ساله بی‌خبر از شهادت پدر هستند! این صحبت من به هیچ‌وجه قصد کمرنگ کردن اعتبار هدایای تو را ندارد و اصلا گوارایت باشد این جایزه‌ها!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;اصغر خان! لال شوند کسانی که نمی تواند تحمل کنند سخنت را که گفته‌ای ما ایرانی‌ها صلح طلبیم! اما به نظرت این کودک ۴ ساله جنگ‌طلب است؟ به نظرت کودک چهارساله نامه ما اگر بفهد که در کنار صلح طلبیت نامی از پدرش نبرده‌ای در مورد تو چه فکری خواهد کرد؟ یا اگر بداند کسانی که به تو جایزه داده‌اند از خبر کشته شدن پدرش شادمانند و جشن گرفته‌اند، چه فکری می‌کند؟ اگر کودک چهارساله قصه ما بفهمد که برای جعفر پناهی سینه چاک می‌کنی و دوست داری دختر عریانِ این روزهای یوتیوب و فیگارو به ایران باز گردد و اگر می‌توانست این بار به جای درباره الی ات، درباره گُلی ات را بازی کند، در حالی صدای انفجار خودروی پدرش در سوت و کف گلدن کلوب تو گم شده، تو را چگونه در ذهنش ترسیم خواهد کرد؟ اصغر خان یادم هست ترمه و سیمین را به خاطر دروغ از ایران بردی؛ حیف نیست که کودک چهارساله به خاطر نفرت تو را به ایران راه ندهد؟ جناب فرهادی! می‌دانم که می‌دانی و حتی کودک چهارساله هم می‌داند که برای زنده نگه داشتن نام پدرش نه نیازی به نادرت هست و نه نیازی به سیمینت و نه حتی به ترمه! این شمائید که برای جلب لطف و محبت کودک چهارساله به او نیازمندید! و اگر تو لذت دست دادن با جولی و جایزه گرفتن از مدونا را با نفرت کودک چهارساله عوض می‌کنی، پس شیر و خرس و سیمرغ و نخل و آدمک برا تو! لطف و محبت کودک چهارساله برای من!&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;پ.ن: این نامه سیاسی نبود! &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot; /&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;محسن اقبال دوست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://lh3.googleusercontent.com/-1_kRt3My1II/Txq_THBEAqI/AAAAAAAABv8/GWqIYTj7f44/w402/%25D8%25AC%25D8%25A7%25DB%258C%25D8%25B2%25D9%2587-%25DA%25AF%25D9%2584%25D8%25AF%25D9%2586-%25DA%25AF%25D9%2584%25D9%2588%25D8%25A8-%25D8%25AF%25D8%25B1-%25D8%25AF%25D8%25B3%25D8%25AA%25D8%25A7%25D9%2586-%25D8%25A7%25D8%25B5%25D8%25BA%25D8%25B1-%25D9%2581%25D8%25B1%25D9%2587%25D8%25A7%25D8%25AF%25DB%258C-3.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;hr /&gt;پ ن : اين پست اصلا براي اون دوستي نبود كه از خوشحال نشدنم درباره فرهادي تعجب نكرد ...&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Jan 2012 17:45:54 GMT</pubDate>
<dc:creator>katibe2</dc:creator>
<guid>http://katibe2.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تهران طهران</title>
<link>http://katibe2.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تهران...... نمیدونم چقدر با این غول شهر آشنا هسید ؟چقدر با این کلانشهر در ارتباطید؟چقدر از این شهر بزرگ خوشتون میاد یا متنفرید ...!!!؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر خاطره از این پایتخت شلوغ دارید؟ اصلا اونجا زندگی میکنید؟یا مثل من شهرستانی هستید؟فاصله تون تا تهران چقدره؟نمیدونم... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما من خودم تو یه شهری زندگی میکنم تقریبا کوچیک ولی مرکز استان و نزدیک تهران . از کوچیکی با تهران آشنا بودم اما نه فقط تو تلویزیون و به واسطه اون بلکه به واسطه خانواده و فک و فامکیلی که تهران داشتیم و گاه رفت و آمد های تفریحی .... خب طبعا چون مسافرتی و تفریحی می رفتیم خاطره خوبی از تهران داشتم . به خاطر افرادش به خاطر بازاراش به خاطر خیابوناش و... تا اینکه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا اینکه یزرگ شدم و خودم تنهایی باری کار های اداری و خرید کتاب و ... سفر های کوتاه داشتن به تهران ... تهران خسته کننده تر شده بود برای من ... شلوغ تر ... کلافه کننده تر و .... دیگه از حالت اون آرمانشهر و مدینه فاضله در اومده بود .. بوی گندش بیشتر حس میشد ...بزرگتر که شدم با آNمهای تهرانی رابطه برقرار کردم ... دیدم مردمش هم  تحت تاثیرش قرار گرفتن... مردمش هم سرد شدن سیمانی شدن اعصابشونم خورد هست ...مهر و عاطفه و محبت نمیفهمن چیه .... البته این رو به این سادگی هم نفهمیدم بلکه بعد شکست ها و دوستی های ناموفق و... به این نتیجه رسیدم که ما شهرستانی ها احساساتمونم با تهرانی ها فرق داره ... مثل اینکه رقت احساسات با غلظت آلودگی هوا  رابطه عکس داره ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تهران در حق من خیلی بدی کرد... اما همه تهرانی ها هم بد نبودند ... خوب هم بینشون بود ... هنوز کفه منفی خاطراتم از این شهر شلوغ سنگین تر از کفه مثبت نشده بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا اینکه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حدود یک ماه پیش بود آخرین ضربه رو به من زد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو شهرمون یه رفیق داشتم که با هم میرفتیم بیرون... خوش میگذروندیم ... زیاد نه اما بود.. تنها کسی بود که باهاش دوست بودم ... پسر خوبی بود اما اون تهران رو دوست داشت ... خیلی بیشتر از من .....یک ما و نیم پیش براش یه موقعیتی پیش اومد که رفت تهران زندگی کنه ... رفت ورفت و رفت...دو هفته بود از ش خبر نداشتم . تصمیم گرفتم برم دیدنش .اس ام اس دادم  گفت فردا نیا قرار کوه دارم با کسی .. گفتم خوب زود راه میافتم که منم بیام .. گفت نه تو کلاست نمیخوره ...گفتم خب بالاخره من دارم میام تهران کار دارم ... دو ساعت بعدش زنگ زد که کوه کنسل شده بیا ... رفتم. با هم رفتیم نمایشگاه.. اما اون رفیق سابقم نبود... تهرانیزه شده بود ... البته قبلا هم یک کمی سرد شده بود...اما تهران سرد ترش کرده بود. نمایشگاهی رفتیم که اون میخواست ... اصلا به من توجه نمیکرد .... خیلی ناراحت شدم ... گفتم بهش که شاید روزهای دوستی من و تو داره تموم میشه ...اون هم بدون اینکه خم به ابرو بیاره گفت باشه ... میدونم که اصلا بارش مهم نبودم چون تو شهرمون تنها بود و فقط من رو داشت اما تهران خیلی ها رو داشت و فقط منو نداشت ... تورا نادیدن ما غم نباشد ...... خیلی ساده تر از اونی که فکر می کردم قبول کرد ... والان یک ماه و خورده ای است که خبری از ش ندارم و حتی جواب اس ام اس ها رو نمیده ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تهران این رفیقم رو هم از من گرفت ....مستقیم یا غیر مستقیم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کم کم داره کفه خاطرات بد من از تهران سنگین میشه... اما اگر نبودن بعضی آدمها کلا تهران رو تکفیر میکردم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این جهنم بزرگ رو....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Dec 2011 13:55:50 GMT</pubDate>
<dc:creator>katibe2</dc:creator>
<guid>http://katibe2.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سه داستان استيو جابز در مراسم فارغ التحصيلي دانشگاه استنفورد</title>
<link>http://katibe2.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, Verdana, sans-serif; font-size: 13px; &quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://narenji.ir/sites/default/files/articleimage/62/11/stevei-jobs-stanford-2005.jpg?1317883464&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, Verdana, sans-serif; font-size: 13px; &quot;&gt;من امروز خیلی خوشحالم كه در مراسم فارغ‌التحصیلی شما كه در یكی از بهترین دانشگاه‌های دنیا درس مي‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز مي‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, Verdana, sans-serif; font-size: 13px; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, Verdana, sans-serif; font-size: 13px; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است: &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در كالج رید ترك تحصیل كردم ولی تا حدود یك سال و نیم بعد از ترك تحصیل به دانشگاه مي‌آمدم و مي‌رفتم و خب حالا مي‌خواهم برای شما بگویم كه من چرا ترك تحصیل كردم. زندگی و مبارزه‌ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیكی من یك دانشجوی مجرد بود كه تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد كه یك خانواده مرا به سرپرستی قبول كند. او شدیداً اعتقاد داشت كه مرا یك خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول كند و همه چیز را برای این كار آماده كرده بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یك وكیل و زنش قبول كرده بودند كه مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینكه بعد از تولد من این خانواده گفتند كه پسر نمی خواهند و دوست دارند كه دختر داشته باشند. این جوری شد كه پدر و مادر فعلی من نصف شب یك تلفن دریافت كردند كه آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول كنند یا نه و آنان گفتند كه حتماً. مادر بیولوژیكی من بعداً فهمید كه مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نكرده است. مادر اصلی من حاضر نشد كه مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا كند تا اینكه آن‌ها قول دادند كه مرا وقتی كه بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینگونه شد كه هفده سال بعد من وارد كالج شدم و به خاطر این كه در آن موقع اطلاعاتم كم بود دانشگاهی را انتخاب كردم كه شهریه‌ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه‌ی دانشگاه خرج مي‌كردم بعد از شش ماه متوجه شدم كه دانشگاه فایده‌ی چندانی برایم ندارد. هیچ ایده‌ای كه مي‌خواهم با زندگی چه كار كنم و دانشگاه چگونه مي‌خواهد به من كمك كند نداشتم و به جای این كه پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج كنم ترك تحصیل كردم ولی ایمان داشتم كه همه چیز درست مي‌شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولش كمی وحشت داشتم ولی الآن كه نگاه مي‌كنم مي‌بینم كه یكی از بهترین تصمیم‌های زندگی من بوده است. لحظه‌ای كه من ترك تحصیل كردم به جای این كه كلاس‌هایی را بروم كه به آن‌ها علاقه‌ای نداشتم شروع به كارهایی كردم كه واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و كف اتاق یكی از دوستانم مي‌خوابیدم. قوطی‌های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس مي‌دادم كه با آن‌ها غذا بخرم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی وقت‌ها هفت مایل پیاده روی مي‌كردم كه یك غذای مجانی توی كلیسا بخورم. غذا‌هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس كنجكاوی و ابهام درونی‌ام در راهی افتادم كه تبدیل به یك تجربه‌ی گران بها شد. كالج رید آن موقع یكی از بهترین تعلیم‌های خطاطی را در كشور مي‌داد. تمام پوستر‌های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی مي‌شد و چون از برنامه‌ی عادی من ترك تحصیل كرده بودم، كلاس‌های خطاطی را برداشتم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبك آن‌ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت مي‌بردم. امیدی نداشتم كه كلاس‌های خطاطی نقشی در زندگی حرفه‌ای آینده‌ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن كلاس‌ها موقعی كه ما داشتیم اولین كامپیوتر مكینتاش را طراحی مي‌كردیم تمام مهارت‌های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن‌ها را در طراحی گرافیكی مكینتاش استفاده كردم. مك اولین كامپیوتر با فونت‌های كامپیوتری هنری و قشنگ بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر من آن كلاس‌های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مك هیچ وقت فونت‌های هنری الآن را نداشت. هم چنین چون كه ویندوز طراحی مك را كپی كرد، احتمالاً هیچ كامپیوتری این فونت را نداشت. خب مي‌بینید آدم وقتی آینده را نگاه مي‌كند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه مي‌كند متوجه ارتباط این اتفاق‌ها مي‌شود. این یادتان نرود شما باید به یك چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است كه هیچ وقت مرا نا امید نكرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد كرده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شكست است: &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;من خرسند شدم كه چیزهایی را كه دوستشان داشتم خیلی زود پیدا كردم. من و همكارم «وز» شركت اپل را درگاراژ خانه‌ی پدر و مادرم وقتی كه من فقط بیست سال داشتم شروع كردیم ما خیلی سخت كار كردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یك شركت دو بیلیون دلاری كه حدود چهارهزار نفر كارمند داشت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه كرده بودیم؛ مكینتاش. یك سال بعد از درآمدن مكینتاش وقتی كه من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره‌ی اپل مرا از شركت اخراج كرد. چه جوری یك نفر مي‌تواند از شركتی كه خودش تأسیس مي‌كند اخراج شود؟ خیلی ساده. شركت رشد كرده بود و ما یك نفری را كه فكر مي‌كردیم توانایی خوبی برای اداره‌ی شركت داشته باشد استخدام كرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش مي‌رفت تا این كه بعد از یكی دو سال در مورد استراتژی آینده‌ی شركت من با او اختلاف پیدا كردم و هیأت مدیره از او حمایت كرد و من رسماً اخراج شدم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساس مي‌كردم كه كل دستاورد زندگی ام را از دست داده‌ام. حدود چند ماهی نمی دانستم كه چه كار باید بكنم. من رسماً شكست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیكان ولی نبود ولی یك احساسی در وجودم شروع به رشد كرد. احساسی كه من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع كردن از نو. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یكی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبكی یك شروع تازه جایگزین شده بود و من كاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یك شركت به اسم نكست تأسیس كردم و یك شركت دیگر به اسم پیكسار و با یك زن خارق العاده آشنا شدم كه بعداً با او ازدواج كردم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیكسار اولین ابزار انیمیشن كامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد كه الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریك سیر خارق العاده‌ی اتفاقات، شركت اپل نكست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تكنولوژی ابداع شده در نكست انقلابی در اپل ایجاد كرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع كردیم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ كدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود كه به یك مریض مي‌دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت‌ها زندگی مثل سنگ توی سر شما مي‌كوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی كه باعث شد من در زندگی ام همیشه در حركت باشم این بود كه من كاری را انجام مي‌دادم كه واقعاً دوستش داشتم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;داستان سوم من در مورد مرگ است: &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;هفده ساله بودم که در جایی خواندم اگر هر روز جوری زندگی كنید كه انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یك روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی كه توی آینه نگاه مي‌كنم از خودم مي‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم كارهایی را كه امروز باید انجام بدهم، انجام مي‌دهم یا نه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر موقع جواب این سؤال نه باشد من مي‌فهمم در زندگی ام به یك سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این كه بالآخره یك روزی خواهم مرد برای من به یك ابزار مهم تبدیل شده بود كه كمك كرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شكست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حدود یك سال پیش دكترها تشخیص دادند كه من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود كه مرا معاینه كردند و یك تومور توی لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم كه لوزالمعده چی هست و كجای آدم قرار دارد ولی دكترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دكتر به من توصیه كرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه كنم. منظورش این بود كه برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی كه در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بكنم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این به این معنی بود كه برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم كردم و سر شب روی من آزمایش اپتیك انجام دادند. آن‌ها یك آندوسكوپ را توی حلقم فرو كردند كه از معده‌ام مي‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام مي‌شد. همسرم گفت كه وقتی دكتر نمونه را زیر میكروسكوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه كردن كرد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون كه او گفت كه آن یكی از كمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یك واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ كس دوست ندارد كه بمیرد حتی آن‌هایی كه مي‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همه‌ی ما ست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ كهنه‌ها را از میان بر مي‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز مي‌كند. یادتان باشد كه زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی كردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید كه هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش كند و از همه مهمتر این كه شجاعت این را داشته باشید كه از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی كنید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موقعی كه من سن شما بودم یك مجله‌ی خیلی خواندنی به نام كاتالوگ كامل زمین منتشر مي‌شد كه یكی از پرطرفدارترین مجله‌های نسل ما بود این مجله مال دهه‌ی شصت بود كه موقعی كه هیچ خبری از كامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست مي‌شد. شاید یك چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این كه گوگل وجود داشته باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در وسط دهه‌ی هفتاد آن‌ها آخرین شماره از كاتالوگ كامل زمین را منتشر كردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره‌ی شان یك عكس از صبح زود یك منطقه‌ی روستایی كوهستانی بود. از آن نوعی كه شما ممكن است برای پیاده روی كوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عكس نوشته بود: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;stay hungry stay foolish &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی كه آخرین شماره را منتشر مي‌كردند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;stay hungry stay foolish &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این آرزویی هست كه من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست كه برای شما مي‌كنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 11 Oct 2011 12:32:19 GMT</pubDate>
<dc:creator>katibe2</dc:creator>
<guid>http://katibe2.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زرنگ باش گيج نباش خنگ نباش</title>
<link>http://katibe2.blogfa.com/post-190.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt; مرحوم حاج اسماعیل دولابی  از بزرگان اهل معرفت، درخصوص انتظار فرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است.

 &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آن مرحوم می فرمایند:پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم
خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند
... 
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید
یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند
یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم

&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را
می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست
توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم

&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود
وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد


&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب
 کن
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید

&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Mon, 26 Sep 2011 01:26:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>katibe2</dc:creator>
<guid>http://katibe2.blogfa.com/post-190.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم نيمه شعبان شد....</title>
<link>http://katibe2.blogfa.com/post-189.aspx</link>
<description>
&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(35, 40, 41); font-family: Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif; line-height: 18px; &quot;&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیا نیا گل نرگس تو را به خاک بقیع&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که شهر ما نه مُهیای گامهای تو نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیا نیا گل نرگس به آسمان سوگند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قسم به نام و نهادت دلی برای تو نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیا نیا گل نرگس ز رنجمان تو مکاه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی ز خلق و خلائق فدای راه تو نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیا نیا گل نرگس بدان و آگه باش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که جای سجده گه ِ ما هنوز مال تو نیست&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیا نیا گل نرگس که چون علی تنها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به فجر صبح ظهورت کسی کنار تو نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیا نیا گل نرگس به مجلس ندبه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که ندبه ، ندبه خرقه است و پایگاه تو نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیا نیا گل نرگس دعای عهد کجاست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه این نماز جماعت به اقتدای تو نیست&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;نیا نیا گل نرگس به جان تشنه عشق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دعا دعای ظهور است ولی برای تو نیست&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;نیا نیا گل نرگس سقیفه ها برپاست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;نیا نیا گل نرگس به مادرت زهرا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی برای شهادت به کربلای تو نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیا نیا گل نرگس نیا به دعوت ما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هزار نامه کوفی یکی برای تو نیست&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای عصر عجیبی که خواستار تو نیست&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;hr /&gt;پي نوشت:در همين رابطه &lt;a href=&quot;http://www.alvadossadegh.com/fa/article/50-emam-mahdi/4112-1389-05-08-19-57-55.html&quot;&gt;گل پري جون&lt;/a&gt; رو هم بخونيد&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 15 Jul 2011 12:56:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>katibe2</dc:creator>
<guid>http://katibe2.blogfa.com/post-189.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كابوس تبر</title>
<link>http://katibe2.blogfa.com/post-188.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; line-height: 16px; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; line-height: 16px; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; line-height: 16px; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;4&quot;&gt;گفتم ای جنگل پیر, تازگی ها چه خبر؟ پوزخندی زد و گفت :هیچ, کابوس تبر...!&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; line-height: 16px; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; line-height: 16px; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 04 Jun 2011 18:58:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>katibe2</dc:creator>
<guid>http://katibe2.blogfa.com/post-188.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شما يادتون نمياد...</title>
<link>http://katibe2.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>
سلام &lt;p&gt;خوب هستيد دوستان &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;مخاطب خاص اين پستم دوستايين كه يه ذره سنشون كمتر از من و هم سن و سالامونه . اما حتي شما .. آره شما كه همسن و بزرگتر من هم هستيد ميتونيد از اين استفاده كنيد :&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://kish2009.webphoto.ir/photos/ki459203.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif&quot; color=&quot;#555555&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif&quot; color=&quot;#555555&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;img width=&quot;333&quot; height=&quot;438&quot; src=&quot;https://sites.google.com/site/saeidavani/Home/weblog/343196_AQMSFRXv.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif&quot; color=&quot;#555555&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif&quot; color=&quot;#555555&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif&quot; color=&quot;#555555&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif&quot; color=&quot;#555555&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif&quot; color=&quot;#555555&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif&quot; color=&quot;#555555&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif&quot; color=&quot;#555555&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif&quot; color=&quot;#555555&quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه &quot;برگه امتحان&quot; گنده نوشته بودن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bahaareh.persiangig.com/Picture%20002.jpg&quot; style=&quot;width: 440px; height: 605px; &quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه &quot;بچه های انقلاب&quot; رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد، خانم خامنه  (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(85, 85, 85); font-family: tahoma, &apos;Trebuchet MS&apos;, arial, serif; font-size: 11px; line-height: 15px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرك خسته ميشه... بالهاشو زود ميبنده... روي گلها ميشينه... شعر ميخونه، ميخنده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Thu, 26 May 2011 16:22:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>katibe2</dc:creator>
<guid>http://katibe2.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معصومیت تباه شده زیر چهره‌های پر آرایش</title>
<link>http://katibe2.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(75, 75, 75); font-family: tahoma; line-height: 16px; &quot;&gt;قبل از اینکه مانتوهاییک رنگ و یک مدل‌شان نشان دهد که سنی ندارند و بچه مدرسه‌ای هستند، معصومیتی که در پس چهره‌های غرق در آرایش‌شان موج می‌زند، بیانگر این واقعیت است. چند تایی هستند. روییک تخت نشسته‌اند و با شور و هیجان و البته با صدای بلند هم درباره اتفاقات آن روزشان حرف می‌زنند و گاه حرف را به یکی از معلمان‌شان می‌کشند و در گوشی چیزی می‌گویند و بعد صدای بلند خنده‌شان توجه همه را به خود جلب می‌کند.&lt;br /&gt;دختر هم‌سن آن‌ها با همان پوشش با طنازی تمام از پله‌ها پایین می‌آید، به سمت دستشویی‌ها می‌رود و لحظه‌ای بعد با چهره‌ای عجیب و غریب خارج می‌شود و به جمع دوستانش می‌پیوندد. حلقه‌های دود قلیان اطرافشان را پر کرده است. اولین چیزی که با دیدن‌شان به ذهنم رسیده اینکه والدین این دختران هیچ کنترلی بر فرزندانشان ندارند؟ ....&lt;br /&gt;واقعیت تلخی که امروز روح بسیاری‌مان را آزرده، کاهش سن استفاده از لوازم آرایش نسبت به گذشته و استفاده دختران در دوره راهنمایی از این لوازم استفاده است. کارشناسان می‌گویند هیجانات روحی ناشی از تماشای تصاویر غیراخلاقی ماهواره‌ها، باعث تحریک جنسی شده و ۵ تا ۷ سال بلوغ پسران و دختران را زودتر کرده است.&lt;br /&gt;دیگر مثل گذشته آرایشیک دختر نزد پدر و یا مادر، حرکت ناشایستی نیست و برخی اوقات به‌عنوان یک اصل پذیرفته شده است. وقتی هم که زشتییک رفتار اجتماعی کاهش یابد و یا از بین برود، هنجارشکنی در جامعه نهادینه می‌شود.&lt;br /&gt;یقینا ریشه این رفتارها را باید در خانواده جستجو کرد. در سنینی که الگوپذیری و همانندسازی در کودک رخ می‌دهد، والدین مراقب الگوهایی که به کودکانشان می‌دهند، نیستند. شبکه‌‌های ماهواره‌ای کودکان را وسوسه می‌کنند که برای جذابیت بیشتر از لوازم آرایش استفاده کنند؛ زیرا این ظاهر جدید نیز در جنس مخالف خریدار دارد و مورد توجه نیز قرار می‌گیرد.&lt;br /&gt;طبق نظر کارشناسان ۱۰ تا ۱۱ سالگی سن احساسات است و دختران در این سن عاشق می‌شوند؛ عاشق خواهر بزرگتر، پسر همسایه، دختر همسایه، معلم و... . اگر این احساسات کنترل و هدایت نشود، به بدترین شکل بروز پیدا می‌کند؛ از همین روست که دختران سعی می‌کنند با آرایش، پوشیدن لباس‌های متفاوت و... تحسین دیگران را برانگیزند که می‌توان باتوجه به سایر خصوصیات آن‌ها، این نیاز را از راه‌های دیگر برطرف کرد.&lt;br /&gt;والدین در زمینه استفاده زیاد جوانان و نوجوانان از لوازم آرایشی، مقصران اصلی هستند؛ به طوری‌که اگر از همان ابتدا در صورت مشاهده چنین رفتارهای نابهنجاری از سوی فرزندان خود به آنان تذکر داده و راه و رفتار درست را به آن‌ها نشان دهند، دیگر شاهد چنین رفتارهایی نخواهیم بود.&lt;br /&gt;عدم وجود الگوهای رفتاری مناسب در اجتماع، خانواده‌ها، مدارس و رسانه و نیز عدم برنامه‌ریزی فرهنگی، از جمله دلایل کاهش سن استفاده از لوازم آرایش در دختران است. همچنین عدم کنترل مناسب والدین به دلیل اشتغال هر دوی آن‌ها و البته جاذبه‌های دوستان نامناسب هم‌سن و سال، سبب اشاعه این رفتارها در میان نوجوانان.&lt;br /&gt;البته از این نکته نیز نباید غافل شد که عدم توجه به حجاب و نوع آرایش هنرپیشه‌ها ـ که از اصلی‌ترین الگوهای دختران هستند ـ در فیلم‌ها و سریال‌ها به این امر دامن می‌زند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(75, 75, 75); font-family: tahoma; line-height: 16px; &quot;&gt;منبع : باشگاه انديشه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 26 May 2011 12:46:20 GMT</pubDate>
<dc:creator>katibe2</dc:creator>
<guid>http://katibe2.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://katibe2.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma, Arial, Verdana; &quot;&gt;بگو بگو که کجایی ؟؟ نشسته ام سر راهت ٬&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot; color=&quot;#ff9900&quot;&gt; خدا خدا که بیايي...&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma, Arial, Verdana; &quot;&gt; تو صحن و ساحت چشمت، هزار ابر بهاری و من دعای کویرم... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma, Arial, Verdana; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#ff0000&quot; size=&quot;5&quot;&gt;خدا خدا که بباری . . .&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 25 May 2011 00:26:33 GMT</pubDate>
<dc:creator>katibe2</dc:creator>
<guid>http://katibe2.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقدیم به حماسه برادران بحرینی ام</title>
<link>http://katibe2.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بحر آرام دگر باره خروشان شده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با شماییم شمایی که فقط شیطانی است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با شماییم که خود را خبری می دانید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و زمین را همه ارث پدری می دانید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با شماییم که در آتش خود دود شدید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فخر کردید که هم کاسهء نمرود شدید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرد باد آتش صحراست بترسید از آن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آه این طایفه گیراست بترسید از آن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هان! بترسید که دریا به خروش آمده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خون این طایفه این بار به جوش آمده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صبر این طایفه وقتی که به سر می آید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیگر از خرد و کلان معجزه بر می آید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنگ این قوم که سجیل شود می فهمید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آسمان غرق ابابیل شود می فهمید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پاسخت می دهد این طایفه با خون اینک&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ذولفقاری زنیام آمده بیرون اینک&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هان!بخوانید که خاقانی از این خط گفته است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هان بترسید که این لشکر بسم الله است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هان بترسید که طوفان طبس در راه است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روز خوش بی تو ندیدیم به عالم چه کنیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پاسخ آینه ها بی تو دمادم سنگ است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;منبع وبلاگ سید حمیدرضا برقعی(شاعر)</description>
<pubDate>Wed, 20 Apr 2011 10:58:51 GMT</pubDate>
<dc:creator>katibe2</dc:creator>
<guid>http://katibe2.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

